السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

185

سيره معصومان ( فارسي )

كه هم‌پيمان ايشان بودند ، بخشيده بود . رسول خدا ( ص ) فرمود : اى جماعت اوس ! آيا دوست نداريد كه مردى از شما دربارهء اينان حكم براند ؟ گفتند : چرا . فرمود : تصميم‌گيرى دربارهء آنان به دست سعد بن معاذ باشد . رسول خدا ( ص ) ، سعد بن معاذ را پس از آن كه در جنگ خندق تيرى به رگ بازويش خورد در چادر زنى از اسلم به نام رفيده ، در مسجد خويش ، گذاشت تا نزديك وى باشد . اين زن زخميان را درمان مىكرد و خود را وقف خدمتگزارى مسلمانان كرده بود . چون رسول خدا ( ص ) تصميم‌گيرى دربارهء بنى قريظه را به عهدهء سعد نهاد ، اوسيان او را بر درازگوشى سوار كرده به سوى رسول خدا ( ص ) آوردند در حالى كه به او مىگفتند : اى ابو عمرو ! دربارهء هم‌پيمانان خويش نكويى روا دار . چون سعد نزد رسول خدا ( ص ) رسيد ، آن حضرت گفت : به سوى سرور خويش برخيزيد و او را فرود آوريد . اوسيان به سوى سعد برخاستند و گفتند : رسول خدا ( ص ) تو را بر هم‌پيمانانت حاكم گردانيد تا دربارهء آنها تصميم بگيرى . سعد گفت : من حكم مىدهم كه مردانشان كشته و اموالشان تقسيم و كودكان و زنانشان به اسارت گرفته شوند و سرزمينشان نيز فقط از آن مهاجران باشد نه انصار . رسول خدا ( ص ) با شنيدن اين حكم فرمود : راستى دربارهء آنها به حكم خدا از بالاى هفت آسمان حكم كردى ! رسول خدا ( ص ) روز پنج‌شنبه هفتم ذى حجه به سوى مدينه بازگشت و دستور داد يهوديان را به مدينه بياورند . آنها را در خانهء رملة دختر حارث از بنى نجار حبس كردند . خانهء او همان خانه‌اى بود كه پيغمبر ( ص ) هيئتهايى را كه پيش او مىآمدند ، در آنجا فرود مىآورد . سپس رسول خدا ( ص ) به محل بازار آمد و در آنجا چندين خندق حفر كرد . مسلمانان نيز با آن حضرت بيرون شدند . پيامبر ( ص ) دستور داد كه يهوديان را بيرون آورند و گردنهايشان را در خندق بزنند . آنها را بىآن كه دست بسته باشند برون آورده كشتند . حيى بن اخطب و رئيس بنى قريظه كعب بن اسد نيز در ميان آنها بودند . شمار آنها ششصد و هفتصد تن و بنا به قولى بين هشتصد و نهصد تن بود . و از ايشان كسى بود از انبت كه او هم كشته شد . يهوديان كه يكىيكى از آنها را ( براى گردن زدن ) مىبردند به كعب بن اسد گفتند : كعب ! به نظر تو با ما چه مىكنند ؟ كعب گفت : شما در هيچ جا انديشه نمىكنيد ! مگر نمىبينيد خواننده نمىستيزد و آن كه از ميان شما برده مىشود ، ديگر بازنمىگردد به خدا ما را مىكشند . حيى بن اخطب را نيز آوردند . او حلّه‌اى در بر كرده و آن را مثل جاى انگشتان دريده بود تا مبادا پس از مرگش كسى آن را از تنش بيرون آورد . دستان حيى با ريسمان به گردنش بسته شده بود . همين كه چشم او به رسول خدا ( ص ) افتاد ، گفت : آگاه باش كه من به خدا سوگند خود را به خاطر دشمنى با تو ملامت نمىكنم اما كسى را كه خداوند خوار كند ، خوار مىشود . سپس رو به مردم كرد و گفت : از فرمان خدا و كتاب خدا و تقدير او و خونريزى كه سرنوشت بنى اسرائيل بود ، گريزى نيست . همچنين يك تن از زنان بنى قريظه نيز كشته شد . اين زن سنگ آسيايى را بر سر يكى از